" ترنم "

 سلااااامممم....

  من برگشتم بعد از مدتها...

  نمیدونم کدوم از دوستا هستن کیا نیستن..

 دلم واس اینجا تنگ شده بود.

 با یه خبر برگشتم...  

 


ادامه مطلب
نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم مهر ۱۳۹۴ساعت 18:39 توسط فاطمه جون| |

 

 

 

تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری هفتم www.pichak.net كليك كنيد

 

 

باز هم دلتنگ شده ام

 

 

برای تو و  خاطراتی که هرگز قادر نخواهم بود آنها را فراموش کنم

 

 

هر چند تو آنها را بدست فراموشی سپرده باشی.

 

 

تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری دوم www.pichak.net كليك كنيد

 

 

دلتنگم برای طلوع ها و غروب های با هم بودن

 

 

تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری هفتم www.pichak.net كليك كنيد

 

 

برای دنیای عاشقانه ای که سرشار از روزهای طلایی و شب های نقره ای بود...

 

 

نمیدانم باورت میشود که هنوزم دوستت دارم

 

 

تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری چهارم www.pichak.net كليك كنيد

 

 

و هر لحظه مرور میکنم محبتی را که با روح و جسممان عجین شده بود.

 

 

کاش میدانستی که چگونه خلوتگه ذهنم را با یاد خودت به وجد می آوری

 

 

تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری چهارم www.pichak.net كليك كنيد

 

 

باور کن که هنوزم ردپای محبت هایت در قابم به چشم میخورد

 

 

 و یادت در ذهنم تا ابد باقیست...

 

 

تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری هفتم www.pichak.net كليك كنيد

 

 

 

نوشته شده در یکشنبه بیستم بهمن ۱۳۹۲ساعت 10:36 توسط فاطمه جون| |

  

تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری دوم www.pichak.net كليك كنيد

 

       من انقدر قانعم

 

 که با یک شاخه رز سفید عاشق میشوم

 

  آنقدر صبورم

 

 که میتوانم هزار سال حوصله کنم

 

 تا تو در عاشقانه ترین شعرت مرا به تصویر بکشی..

 

تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری دوم www.pichak.net كليك كنيد

 

اما یادم نبود...

 

 که تو نه عاشقی ونه شاعر....

 

 

تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری دوم www.pichak.net كليك كنيد

 

نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم بهمن ۱۳۹۲ساعت 18:7 توسط فاطمه جون| |

 

 

 

 

 

 

 

 کسیو که دوسشداری هیچ وقت نذار بره..

 

 

 تا جایی که میتونی واسه خودت نگهشدار.

 

 

 کاری نکن که برنجه، چون بعدش پشیمون میشی.

 

 

 اگه بره چیزی جز خاطراتش نمیمونه و همین آدمو دیوونه میکنه.

 

 

 

تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری چهارم www.pichak.net كليك كنيد

 

 

 

هیچ کسم نمیتونه جاشو بگیره. تجربه اینو ثابت کرده

 

 

تنهایی خیلی سخته، اونقد که اگه تجربش نکرده باشی نمیتونی

 

 

 معنی تنها بودنو درک کنی

 

 

 اینکه بدونی کسی دوستت نداره و کسی منتظرت نیست،

 

 

خیلی سخته...

 

 

توی دنیایه این بزرگی... که پر از این همه آدمای مختلفه...

 

 

کسی نباشه که دوستت داشته باشه...

 

 

 

 

 

نوشته شده در دوشنبه سی ام دی ۱۳۹۲ساعت 11:6 توسط فاطمه جون| |

 

 

      دلم به حال پسری سوخت...

 

           که وقتی گفتم کفشهایم را خوب واکس بزن، گفت:

 

 

              خاطرت جمع...

 

                                مثل روزگارم برات سیاه میکنم....

 

 

 

نوشته شده در دوشنبه چهارم آذر ۱۳۹۲ساعت 10:9 توسط فاطمه جون| |

 

 

 

 

 غرور مهمان وجودم نیست که نتوانم آنگونه که خواهی باشم...

 

 

بدون خار هم میتوان عشق آفرید و وصال ایجاد کرد...

 

 

  

 

کاش....

 

     کاش خانه قلبمان برای پذیرایی از عشق هرگز واهمه نداشت....

 

 

نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم آبان ۱۳۹۲ساعت 10:28 توسط فاطمه جون| |

 

 

۱. تو نمیتونی همه دندوناتو با زبونت لمس کنی

 

 

۲.همه اسکول ها بعد از خوندن حقیقت اول اونو امتحان میکنند

 

 

۳. حقیقت اول دروغه

 

 

۴. الان تو لبخند زدی چون یه اسکولی!

 

 

۵. به زودی این متنو به یه اسکول دیگه میگی!

 

 

 تو که هنوز نیشت بازه!!

 

 

نوشته شده در پنجشنبه نهم آبان ۱۳۹۲ساعت 10:49 توسط فاطمه جون| |

 

 

     از این ۴رنگ کدومشو دوست داری؟

 

۱.قرمز

 

۲.آبی

 

۳.سبز

 

۴.زرد

 

   میخوای تفسیرشو بدونی؟ ادامه رو بخون...

 


ادامه مطلب
نوشته شده در پنجشنبه نهم آبان ۱۳۹۲ساعت 10:47 توسط فاطمه جون| |

 

 

 

 

 کنارم که نیستی دلتنگت میشوم...

 

 

 چشمانم را میبندم ودست در دست تو راهی رویا میشوم

  

 

صدایت را که میشنوم از زندگی لبریز میشوم

 

 

نگاهم را به نگاهت میدوزم

 

 

آرام چشمانم را میگشایم..........

 

 

 

 خیالت پر میکشد و چیزی جز بوی خوش خاطراتت برایم باقی نمیماند..

 

 

 فقط من میمانم و یک دنیا دلتنگی و دیگر هیچ....

  

 

 

 

نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم مهر ۱۳۹۲ساعت 12:48 توسط فاطمه جون| |

 

 

برای تهیه یکی از آن عناصر، کافیست مقداری اکسید اسکناس و نیترات پژو ۲۰۶ را در

 

 

 سولات ویلا مخلوط کرده و ۲ کاخ طلای ۲۸عیار به عنوان مهریه و کمی کلرید الماس

 

 

 به عنوان شیربها اضافه شود.

 

 

پس از ترکیب این مواد ، گاز عشوه و سولفاز ناز متصاعد میشود و بعد از میعان به صورت

 

 

عشق، دختر در خانه رسوب میکند!

 

 

بعضی از دانشمندان و متفکران معتقدند چنانچه مقداری از عصاره چرب زبانی به عنوان کاتالیزگر

 

 

 استفاده شود نتیجه کار بهتر خواهد شد...!!

 

 

 

نوشته شده در دوشنبه پانزدهم مهر ۱۳۹۲ساعت 11:51 توسط فاطمه جون| |

 

 

خیلی وقت بود سوتی نداده بودم. ولی بعد از چند وقت یه سوتی اساسی دادم.

 

 

خیلی بده آدم سوتی بده! اونم واسه مدیرعامل یه شرکت معتبر که آقا باشه! وای.... آبروم رفت...

 

 

بذارین قضیه رو بگم. متنش یکم طولانیه ولی در حد المپیک ترکوندم!

 

 

 حتما بخونیدش.


ادامه مطلب
نوشته شده در چهارشنبه سوم مهر ۱۳۹۲ساعت 11:57 توسط فاطمه جون|

 

 

با اینکه خودم دخترم ولی خداییش بعضی اوقات بعضی خانما خیلی گیر میشن!

 

 

مثل این اقا که میگه:

 

 

اگه تیپ بزنیم بریم سر کار میگن: با کی قرار داری؟؟

 

 

اگه لباس معمولی بپوشیم میگن: تو اصلا سلیقه نداری

 

 

اگه زیاد بگیم دوستت دارم میگن: باز چه نقشه ای تو سرته؟!

 

 

اگه نگیم دوستت دارم میگن:پای کسی دیگه درمیونه؟؟

 

 

اگه زیاد بهشون زنگ بزنیم میگن: به من اعتماد نداری

 

 

 اگه زنگ نزنیم میگن: انگارسرت خیلی شلوغه!

 

 

اگه شام بخوایم میگن : فقط به فکر شکمشه

 

 

اگه شام نخوایم میگن: ذلیل مرده! شام با کی کوفت کردی؟؟

 

 

  آقا پسرا حواستون بیشتر به دخترا باشه...

 

 

نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم شهریور ۱۳۹۲ساعت 18:56 توسط فاطمه جون| |

 

 

      کاش واژه ای بودم و تو هرروز مرا به لب می آوردی...

       

 

      کاش کتابی بودم که به گاه فراغت مرا میخواندی...

 

 

  ساده نیست با جاده ها و درختان از کنار تو رد شدن و حروف الفبا را در زنبیل های کهنه

 

 جا گذاشتن.

 

 

 

 

 

                   آینه را در اغوش میگیرم و دنبال تنهایی های گمشده ام میگردم

 

 

                  برای دیدن تو هزار سال زیر باران می ایستم بی انکه پلک بزنم .

 

                                             

 

 

                 دلتنگ کدام دیروزی ؟

 

 

         بیا ستاره ها را بشماریم و مقابل خانه های بی پلاک بایستیم و برای به دنیا امدن

 

   ارزوهایمان دعا کنیم.

 

 

حرفی بزن... تا پیراهن خسته ام بوی دریا بگیرد

 

 

حرفی بزن... تا جای خالی ات پر شود

 

 

      اما انگار تو ابر شده ای و نامت پشت خورشید به خواب رفته است...

 

 

 

 

نوشته شده در شنبه نهم شهریور ۱۳۹۲ساعت 12:22 توسط فاطمه جون| |

 

 

    با درختان جوانه میزنم و سبز میشوم، با رودها از میان رویاهایم میگذرم تا به خانه دریا برسم.

 

 

  با جاده ها راه میروم و میدوم، با خورشید به ارزوهای ساده تو میتابم و  همه اینها شکل دیگر  زندگیست...

 

 

             ورق پاره های دیروز را برمیدارم. تمام سطرها پر از دلتنگی های من است

 

 

     جایی میان کلمات باز میکنم تا  نام تو را بنویسم

 

 

  مشق های کودکی ام پر از نام تو بود. نامی که هیچ وقت کهنه نمی شود

 

 

 

 

   پشت پنجره میایستم تمام دنیا پیش روی من است. همه چیز رنگ و بوی تو را دارد.

 

 

           خدا کند مثل کودکی ها مدادم را گم نکنم....

 

 

  دلم میخواهد همین الان از روی نام تو صد بار بنویسم. من عشق را با نام تو شناختم...

 

 

نوشته شده در یکشنبه سیزدهم مرداد ۱۳۹۲ساعت 11:59 توسط فاطمه جون| |

       

         من، تو... میشیم ما...

 

 

 به نظر من .ما. ی واژه ی خیلی صمیمی و گرمه که بینمون نوعی وابستگی میاره. نوعی مهربونی...

 

 

 که باعث میشه اونایی که کلمه .ما. رو به کار میبرن احساس کنن که ی جورایی باید هوای همو

 

 داشته باشن.

 

 

اونای که میگن .ما. باید یه جورایی.... چجوری بگم.... یه جورایی همو دوس داشته باشن....

 

 

 اما... خیلی وقته که این .ما. دیگه معنی نداره..

 

 

. هر کی به فکر خودشه. دیگه آدما با گفتن کلمه .ما. هوای همو ندارن. فقط یه لفظه ک به کار

 

 میبرنش. اصن حرف من یه چیز دیگست.. ولی نمیدونم چجوری بیانش کنم...

 

 

          خیلی وقته که دیگه عشق معنی نداره...

 

 

   حتی اونایی هم که میگن ما عاشق همیم هم اونطور که باید همو دوس ندارن...

 

 

خیلیا رو دیدم با اینکه همو دوس دارن بازم بدون اینکه طرفشون بفهمه با ۱ یا چند نفر دیگه دوستن

 

 

یا یکیشون میگه میخوام بهش خیانت کنم تا اگه بعد از مدتی اون بهم خیانت کرد  دلم نسوزه...

 

 

اینارو دروغ نمیگم چون خودم دیدم همچین ادمایی رو. حتی گاهی اینارو خودشون بهم گفتن...

 

 

                میبینی.....

 

                             اینه اون عشقی که همه حرفشو میزنن.....

 

 

 

نوشته شده در سه شنبه یکم مرداد ۱۳۹۲ساعت 17:54 توسط فاطمه جون| |

 

میدونی...

 

 یه حرفایی هست که... ممکنه آدم روش نشه بزنه.

 

 ولی... اگه تو دلت بمونه.. یه عقده میشه.

 

 پس بیا درد دل کنیم. این قصه منه......

 

 


ادامه مطلب
نوشته شده در شنبه بیست و دوم تیر ۱۳۹۲ساعت 11:43 توسط فاطمه جون| |

 

    از اول تا اخر این جاده را هزار بار پیمودم...

 

        اما فقط به ابرهای خاکستری و بار دیگر به جنگلی خشک شده و بار سوم به ستاره ای که قلبش

شکسته بود رسیدم.

 

                 هیچ کدام نشانی تو را نمیدانست... اما خودم دیدم که از این جاده عبور کردی...

 

 رفتی و زمین و اسمان یکی شد... شعرهایم در باد تکان میخوردند، خواستم صدایت کنم اما واژه ها را

 

 گم کرده بودم، دویدم ولی به تو نرسیدم...

 

         تو از دنیا نیز جلو زدی... رفتی و خاطراتمان و آرزوها و من را تنها گذاشتی...

 

 

نوشته شده در پنجشنبه ششم تیر ۱۳۹۲ساعت 10:57 توسط فاطمه جون| |

 

  دستهایم را به تمنای بودن در دستهای تو گذاشتم... اما افسوس که سردی نگاهت گرمای دستانم رااز

 

 یادم برد.

 

  میخواستم باور کنم که بودنت تکیه گاهم است... اما سردی چشمانت دلم را شکست..

 

 

نفس هایم در سینه حبس شد،چشمانم حلقه اشک به دامن گرفتن و تو در عین ناباوری چشمانت را به

 

روی من بستی و مرا در ساحل زندگی تنها جا گذاشتی و شکستی پیمانی را که اسمانی بود...

 

 

نوشته شده در دوشنبه بیستم خرداد ۱۳۹۲ساعت 11:13 توسط فاطمه جون| |

 

     ای کاش در نقاشی ات مرا میکشیدی...

 

                                           در اردیبهشت... در کنار خاطراتت...

 

                                پرسه میزدم در باغ ارزوهایت........

 

                                                   کاش مرا پاک میکردی از خزانت.........

 

.............................................................................................

 

 

                       این۴ تا عکسو هم تو ماه اردیبهشت خودم گرفتم

 

 

 

 

 

 

 

 

نوشته شده در دوشنبه ششم خرداد ۱۳۹۲ساعت 19:27 توسط فاطمه جون| |

                         ماه من...

 

      غم و اندوه اگر هم روزی مثل باران بارید... یا دل شیشه ای ات از لب پنجره عشق  

 

                       زمین خورد و شکست٫

 

                                      با نگاهت به خدا چتر شادی وا کن

 

        و بگو با دل خود که خدا هست٬ خدا هست...

 

                ماه من...

 

                             غصه اگر هست بگو تا باشد٬

 

          معنی خوشبختی بودن اندوه است..

 

                    ولی از یاد نبر پشت هر کوه بلند سبزه زاریست پر از یاد خدا....

 

          و در ان باز کسی میخواند که خدا هست .. خدا هست...

 

                                                                 و چرا غصه؟؟

 

 

نوشته شده در پنجشنبه پنجم اردیبهشت ۱۳۹۲ساعت 13:4 توسط فاطمه جون| |

 

 چندتا مطلب جدید بامزه گذاشتم.

 

          اگه بخونیدشون ضرر نمیکنین 

 

      


ادامه مطلب
نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم فروردین ۱۳۹۲ساعت 18:31 توسط فاطمه جون| |


دختر: مامان تو زنی یا مرد ؟


مادر: زنم دیگه پس چی ام ؟


دختر: بابا چی اونم زنه ؟

 

........


ادامه مطلب
نوشته شده در یکشنبه هجدهم فروردین ۱۳۹۲ساعت 17:42 توسط فاطمه جون| |

 

يادت مياد بهت گفتم اگه نميشي مرحمم

 

                    تو رو خدا زخمم نشو که تيکه پاره ست بدنم...

 

                                      تو عين ناباوريام تو هم شدي يک زخم نو..

 

         نميخوام مثل تو بشم از جلوي چشام برو.....

 

نوشته شده در سه شنبه ششم فروردین ۱۳۹۲ساعت 12:26 توسط فاطمه جون| |

  چرا تو خونه 40 متري ال سي دي 52 اينچي ميذارن؟!

 

   چرا از در که ميخوان رد بشن تعارف ميکنن ولي سر تقاطع به هم رحم نميکنن؟!

 

  چرا وقتي ميرن لباس بخرن بقيه مغازه ها رو هم نگاه ميکنن؟

 

  چرا فيلم زياد مي بينن ولي کتاب نمي خونن؟؟

 

  چرا باجناقا از هم خوششون نمياد؟!؟

 

   چرا پدر دخترها تو خواستگاري از همه کمتر حرف ميزنن؟؟

 

  چرا مردها مناسبتارو فراموش ميکنن؟؟؟

 

  چرا اکثر ماشينا سفيدن يا نقره اي؟؟

 

  چرا مردم تو تاکسي راجع به سياست صحبت ميکنن؟؟!

 

  چرا هيچ کي واسه صبحونه کسي رو دعوت نميکنه !

 

  چرا پشت کاميون ها شعر مينويسن؟؟

 

  چرا سر عقد، عروس دفعه سوم بله ميگه؟؟

 

  چرا با اينکه همه فوضولن ولي از فوضولي بدشون مياد؟؟!!

 

  چرا مردها ترجيح ميدن گم شن ولي آدرس نپرسن؟!

 

  چرا با پيتزا دوغ نمي خورن؟؟

 

  چرا با اينکه ميدوني چرت و پرته اين مطلبو تا آخرش خوندي؟؟؟؟؟؟؟!!!!!

 

 

نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم اسفند ۱۳۹۱ساعت 17:39 توسط فاطمه جون| |

 

داری نگاه میکنی آری خود منم/ دارم به دستهای خودم تار میتنم

 

مانند عنکبوت هراسان نشسته ام/ پروانه وار تا که بیایی به دیدنم

 

اینجا همیشه خانه خاموشی من است/ حالا ببین چگونه تو را زار میزنم

 

باور کن که اشک به دادم رسیده است/ من مبتلای حادثه گریه کردنم

 

داری مرا به جرم غزل دار میزنی/ خون کدام قافیه افتاده گردنم؟

 

گفتی که ترس داری و مانند شیشه ای/ گفتی که ترس دارم و مانند آهنم

 

از من نترس بی خطرم مثل آینه/ از عکس چشم های شما دل نمیکنم

 

مردانه قول داده ام و عاشقت شدم/ من مرد قول های عجیبم ... ولی زنم

 

حالا به بیت آخر این شعر میرسم/ داری نگاه میکنی آری خود منم ...

 

نوشته شده در جمعه بیست و هفتم بهمن ۱۳۹۱ساعت 13:8 توسط فاطمه جون| |

تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری دوم www.pichak.net كليك كنيد

 

 

 چندتا عکس دیگه هم هست.....

 

 

 

 

 

 

 

 

 


ادامه مطلب
نوشته شده در سه شنبه هفدهم بهمن ۱۳۹۱ساعت 11:22 توسط فاطمه جون| |

چندتا عکس که خودم گرفتم............... از شمال کشورمون 
ادامه مطلب
نوشته شده در یکشنبه یکم بهمن ۱۳۹۱ساعت 18:42 توسط فاطمه جون| |

 عزیزم... گل نازم... بیا برگرد... بی تو خونه نوری نداره...

 

عزیزم... مهربونم... جون خودت تنهام نذار... دنیا مثه تو نداره...

 

عزیزم... بهترینم... زندگی بی تو حالی نداره...

 

میدونم عشق و عاشقی بدونه تو معنایی نداره...

 

خواستم جدا شم از تو ..  تموم کنم این عاشقی و دل دادگی رو..

 

  ولی دیدم بدونه تو هرجا میرم به هیچ جایی نمیرسم... ازت میخوام ببخشی منو..

 

      ازت میخوام برگردی پیشم،

 

               مثل قبل سرمو رو شونت بذارم و به هیچ کی و هیچ چیز فکر نکنم.. ....

 

 

                                        فقط تو ......

 

 

(اینم یکی دیگه از دل نوشته های خودم بود)

نوشته شده در چهارشنبه بیستم دی ۱۳۹۱ساعت 16:37 توسط فاطمه جون| |

   

 

  امشب باز بی قرارم، کاش تو بودی کنارم..

 

میشستی کنارمو، دستامو تو دستت میگرفتی..

 

به چشام خیره میشدی، با لبخنده رو لبات.

.

بهم میگفتی:من کنارتم... چرا بی قراری..؟

 

اگه ی روز.. اون دستارو تو دستم بگیرم ، دیگه هیچ وقت ولش نمیکنم و همیشه واسه

 

 خودم نگهش میدارم.......  (تقدیم به ...؟)

 

نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم دی ۱۳۹۱ساعت 10:56 توسط فاطمه جون| |

 

 شعر کوتاه طنز مانند راجع به پشه!! جالبه... اگه میخواین بخونیدش برین به ادامه مطلب... مرسی..


ادامه مطلب
نوشته شده در سه شنبه دوازدهم دی ۱۳۹۱ساعت 15:27 توسط فاطمه جون| |


پیچك دات نت قالب جدید وبلاگ